چنان شنودم که ملکی از ملکان پارس با وزیر خویش متغیر شد.وی را معزول کرد وزارت را کسی دیگر نامزد کردواین معزول را گفت: (خویشتن را جایی اختیار کن که به تو دهم تا تو با نعمت و قوم خویش آن جا روی و مقام کنی).وزیر گفت:مرا نعمت نمی باید.هر چه مرا هست تو را دادم و هیچ جای آبادان نخواهم که مرا بخشی.بر من رحمتی کن و از مملکت خویش دهی ویران به من ده تا من با مرقعی بروم و آن ده آبادان کنم و آن جا بنشینم).

این ملک فرمود که چندان ده ویران که خواهد وی را دهید.اندر همه مملکت بگردیدند ویک وجب زمین جز آبادان نیافتند که به وی دهند.تا خبر دادند که در همه مملکت ویرانی نیست و بدست همی نیاید.وی ملک را گفت: (ای خداوند من خود دانستم که در تصرف من ویران نیست.امااین ولایت که از من باز گرفتی به کسی ده که اگر وقتی از او باز خواهی همچنین به تو سپارد که من به تو سپردم). چون این سخن معلوم ملک شد از آن وزیر معزول عذرها خواست و وی را خلعت داد و وزارت به وی باز داد.