حکایت که به شهر مرو درزیی{خیاطی}بود- بردردروازه گورستان دکان داشت وکوزه ای در میخی آویخته بود وهر جنازه ای که از آن شهر بیرون بردندی وی سنگی اندر آن کوزه افکندی و هر ماهی حساب آن سنگها بکردی که چند مرده را ببردند-وباز کوزه تهی کردی وسنگ همی افکندی تا ماهی دیگر.

تا مدتی گذشت –از قضا درزی بمرد.مردی به طلب درزی آمد و خبر مرگ درزی نداشت.در دکانش بسته دید.همسایه را پرسید که:این درزی کجاست که حاضر نیست؟

همسایه گفت:(درزی نیز در کوزه افتاد)

اما ای پسر هشیار باش و به جوانی غره مشو.اندر طاعت و معصیت به هر حالی که باشی از خدای عزوجل یاد همی کن وآمرزش همی خواه واز مرگ همی ترس تا چون درزی ناگاه در کوزه نیفتی با بار گناهان بسیار.