آرزو
آهی کشید غمزده پیری سپید موی
افکند صبحگاه درآیینه چون نگاه
در لابلای موی چو کافور خویش دید
یک تار مو سیاه !
در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد.
در خاطرات تیره و تاریک خود دوید.
سی سال پیش نیز درآیینه دیده بود:
یک تار مو سپید !
درهم شکست چهره محنت کشیده اش
دستی به موی خویش فرو برد وگفت:{وای !}
اشکی به روی آینه افتاد وتاگهان
بگریست های های!
دریای خاطرات زمان گذشته بود
هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید
در کام موج-ضجه مرگ غریق را
از دور می شنید.
طوفان فرو نشست-ولی دیدگان پیر
می رفت باز در دل دریا به جستجو
در آب های تیره اعماق خفته بود:
یک مشت آرزو ...!
شعر از: فریدون مشیری
برای مشاهده بیوگرافی فریدون مشیری اینجا کلیک کنید.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۷ ساعت ۷:۳۷ ب.ظ توسط احمد سلطانیان
|
احمدسلطانیان ، تولد1356/6/20 ، تهران ، مدرس خوشنويسی : نستعلیق ، شکسته نستعلیق و تحریری