پندی از قابوس نامه
حکایت شنودم که:وقتی صاحب بن عباد نان همی خورد با ندیمان و کسان خویش.مردی لقمه از کاسه برداشت.
مویی در لقمه او بود. مرد همی ندید.صاحب او را گفت:{ای فلان-موی از لقمه بردار.} مرد لقمه از دست فرو بنهاد و برفت.
صاحب فرمود که:باز آریدش و پرسید که:{ای فلان-چرا نان نیم خورده از خوان ما برخاستی؟}
این مرد گفت:{مرا نان آن کس نباید خورد که موی در لقمه من بیند}.
صاحب سخت خجل شد ازآن حدیث.
اما تو به خویشتن مشغول باش-سر در پیش افگنده دار و در لقمه مردمان منگر.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر ۱۳۸۷ ساعت ۹:۳۶ ب.ظ توسط احمد سلطانیان
|
احمدسلطانیان ، تولد1356/6/20 ، تهران ، مدرس خوشنويسی : نستعلیق ، شکسته نستعلیق و تحریری