غریبم-قصه ام چون غصه ام بسیار.

سخن پوشیده بشنو-اسب من مردست واصلم پیر و پژمردست

غم دل با تو گویم غار

سخن می گفت سر در غار کرده-شهریار شهر سنگستان

سخن می گفت با تاریکی خلوت

تو پنداری مغی دل مرده در آتشگهی خاموش

ز بیداد انیران شکوه ها می کرد

ستمهای فرنگ و ترک و تازی را

شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد

غمان قرنها را زار می نالید

حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد

{غم دل با تو گویم غار!

بگو – آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟}

صدا نالنده پاسخ داد:

{......آری نیست!}

شعراز:مهدی اخوان ثالث