شاهکارهای هنرایران
یکی از بناهای زیبایی که دراستان همدان قرار دارد گنبد علو یان است که تزئینات بسیار استادانه ای در آن به کار رفته است ویکی ازشاهکارهای معماری ایران می باشد.
برای مشاهده اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.یکی از بناهای زیبایی که دراستان همدان قرار دارد گنبد علو یان است که تزئینات بسیار استادانه ای در آن به کار رفته است ویکی ازشاهکارهای معماری ایران می باشد.
برای مشاهده اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.غریبم-قصه ام چون غصه ام بسیار.
سخن پوشیده بشنو-اسب من مردست واصلم پیر و پژمردست
غم دل با تو گویم غار
سخن می گفت سر در غار کرده-شهریار شهر سنگستان
سخن می گفت با تاریکی خلوت
تو پنداری مغی دل مرده در آتشگهی خاموش
ز بیداد انیران شکوه ها می کرد
ستمهای فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد
غمان قرنها را زار می نالید
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد
{غم دل با تو گویم غار!
بگو – آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟}
صدا نالنده پاسخ داد:
{......آری نیست!}
شعراز:مهدی اخوان ثالث
استاد امیر احمد فلسفی یکی از خوشنویسان توانا و برجسته کشور می باشند که دارای مدرک استادی از انجمن خوشنویسان بوده و سابقه 40سال یادگیری و آموزش خوشنویسی را درکارنامه هنری خود دارند.
برای مشاهده بیو گرافی استاد فلسفی اینجا کلیک کنید.
شنیدم که وقتی دو صوفی با هم می رفتند یکی مجرد بود وبا یکی پنج دینار .این مجرد بی باک همی رفت وهیچ همراهی طلب نکردی وهرجای که برسیدی-اگر جایی ایمن بودی واگر مخوف-بنشستی و بخفتی و بیاسودی واز کس ناندیشیدی.وخداوند پنج دیناربا وی همراهی همی کرد ولکن دایم در بیم همی بود.تا وقتی بر سر چاهی رسیدند.جایی مخوف بود ومعدن ددگان و دزدان.این مرد مجرد از آن چاه آبی بخورد و پای دراز کرد وخوش اندرخواب شد وخداوند پنچ دینارازبیم نیاراست خفتن و آهسته با خود همی گفت:چه کنم چه کنم؟تا ازقضا آواز او به گوش آن مجرد رسید.بیدار شد-وی را گفت:ای فلان! چه افتاد تو را؟چندین چه کنم چیست؟مردگفت:ای جوانمرد!با من پنج دینارست واین جای مخوف است وتواین جا بخفتی و من نمی یارم خفتن.مجرد گفت:این پنج دینار به من ده تا من چاره تو بکنم.آن مرد زر بدو داد.زر بستد و اندر آن چاه افکند و گفت:رستی ازچه کنم چه کنم!ایمن بنشین وایمن بخسب وایمن برو که مفلس دژ روئین است.
آفتاب مهربانی سایه توبرسرمن
ای که درپای تو پیچید ساقه نیلوفرمن
با تو تنها با توهستم ای پناه خستگی ها
درهوایت دل گسستم ازهمه دل بستگی ها
درهوایت پرگشودن باوربال وپرمن باد
شعله ورازآتش غم خرمن خاکسترمن باد
ای بهار باور من ای بهشت دیگر من
چون بنفشه بی تو بیتابم برسرزانوسرمن
بی توچون برگ ازشاخه افتادم
زرد و سرگردان در کف بادم
گر چه بی برگم گر چه بی بارم
در هوای تو بی قرارم
برگ پائیزم بی تو می ریزم
نوبهارم کن نو بهارم
{قیصرجان! میگویند یک سال است که ازپیش مارفته ای اماچرامن حضورت راهرروزبیشتراحساس میکنم}
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم-که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت –بروم تاسر کوه.
دورها آوایی است –که مرا می خواند.
برای مشاهده سال شمار زندگی سهراب سپهری اینجا کلیک کنید.
استاد محسن وزیری مقدم چهره شناخته شده دنیای نقاشی و از هنرمندان نوگرایی است که نیم قرن کار هنری در کارنامه دارد و کتاب شیوه طراحی او منبع مراجعه هنرجویان ودانشجویان رشته های هنری است.
برای مشاهده اطلاعات بیشتر از این هنرمند اینجا کلیک کنید.
استاد محمد جلیل رسو لی یکی از نام آورترین خوشنویسان معاصر ایران می با شند که صاحب سبک بوده و کارهای نقاشی خط ایشان بسیار دلنشین است.استاد نزدیک به 50سال است که به طور مستمرخط می نویسند.
برای مشاهده اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.بگذشت چون نسیم بهاری جوانیم/طی شد چو عمر لاله و گل زندگانیم
نامهربان شو ای دل خونین که در جهان/شد خصم رندگانی من مهربانیم
ای بهتر از جوانی وای خوش تر از امید/طی گشت در امید وصالت جوانیم
بی روی چون بهار تو ای نو گل وجود/زرد و شکسته رنگ چو برگ خزانیم
تا کی به بزم غیر بدان روی آتشین/بنشینی و بر آتش حسرت نشانیم
بازآ که سنگ خاره و گل خنده میکنند/برسست عهدی تو و برسخت جانیم
از فیض وصف آن لب شیرین بود که من/با کام تلخ شهره به شیرین زبانیم
بی دوست چیست حاصلی اززندگی رهی/ای نیست باد بی رخ اوزندگانیم
برای مشاهده بیوگرافی رهی معیری اینجا کلیک کنید.
از آنجا که مسئله تراشیدن قلم درخوشنویسی بسیار مهم است و حتی عده ای آن راازخود خط سخت تردانسته اند- مطلبی درباره روش تراش قلم تهیه کرده ام که برای مشاهده می توانید اینجا کلیک کنید.
چنان شنودم که مردی به سحرگاه از خانه بیرون رفت تا به گرمابه رود.به را اندر دوستی از آن خویش دید.گفت:موافقت کنی تا به گرمابه شویم؟ گفت:تا در گرمابه با تو همراهی کنم لکن اندر گرمابه نتوانم آمدن که شغلی{کاری}دارم.وتا نزدیک گرمابه بیامد.
به سردو راهی رسید بی آن که این مرد راخبر کند بازگشت و به راه دیگر برفت.اتفاق را{از قضا}طراری{دزدی}از پس این مرد می رفت به طراری خویش.این مرد باز نگرید{نگاه کرد}طرار را دیدو هنوز تاریک بود پنداشت که آن دوست وی وی است.صد دینار در آستین داشت بر دستارچه بسته از آستین بیرون گرفت{بیرون آورد}و بدین طرار دادو گفت:ای برادر این امانت است به تو-چون من از گرمابه بیرون آیم به من باز دهی.طرار زر از وی باز بستد و آن جا مقام کردتا وی از گرمابه بیرون آمد-روز روشن شده بود.جامه بپوشید و راست همی رفت.طرار وی را باز خواند{صدازد}وگفت:ای مرد زر خویش باز ستان وپس برو که امروز از شغل خویش فرو ماندم از این نگاه داشتن امانت تو.
مرد گفت:این زر چیست وتوچه مردی؟.گفت:من مردی طرارم-تواین زر به من دادی. گفت:اگر تو طراری چرا زر من نبردی؟ طرار گفت:اگر به صناعت خویش بردمی اگر هزار دیناربودی ازتو یک جو نه اندیشیدمی ونه باز دادمی ولکن تو به زنهار{امانت}به من دادی زینهار دار نباید که زینهار خوار باشد که امانت بردن جوانمردی نیست.
و تو ای پسر هر چند توانگر باشی اگر تن پاک ونیک نام و راستگوی نباشی خویشتن ازجمله درویشان دان که بد نامان و دروغ زنان- عاقبت ایشان جز درویشی نبود.وامانت به کار بند که امانت را کیمیای زر گفته اند و امین باش و راستگوی که ثروت همه عالم –امینان و راستگویان را باشد.
حکایت شنودم که:وقتی صاحب بن عباد نان همی خورد با ندیمان و کسان خویش.مردی لقمه از کاسه برداشت.
مویی در لقمه او بود. مرد همی ندید.صاحب او را گفت:{ای فلان-موی از لقمه بردار.} مرد لقمه از دست فرو بنهاد و برفت.
صاحب فرمود که:باز آریدش و پرسید که:{ای فلان-چرا نان نیم خورده از خوان ما برخاستی؟}
این مرد گفت:{مرا نان آن کس نباید خورد که موی در لقمه من بیند}.
صاحب سخت خجل شد ازآن حدیث.
اما تو به خویشتن مشغول باش-سر در پیش افگنده دار و در لقمه مردمان منگر.
چنان شنودم که پیری صد ساله-گوژپشت-سخت دوتا گشته وبر عکازه ای{عصای آهنی}تکیه کرده همی رفت.جوانی به تماخره{مسخره کردن}وی را گفت:(ای شیخ این کمانک به چند خریده ای تا من نیز یکی بخرم؟) پیر گفت:اگر صبر کنی و عمر یابی خود رایگان به تو بخشند- هر چند بپرهیزی!
ای پسر هر چند توانی پیر عقل باش.نگویم که جوانی مکن لکن جوانی خویشتن دار باش.واز جوانان پژمرده مباش که جوان شاطر{چست و چالاک}نیکو بود.ونیز از جوانان جاهل مباش که از شاطری بلا نخیزد واز جاهلی بلا خیزد.
بهره خویش بحسب طاقت خویش ازروزگار خویش بردار که چون پیر شوی خود نتوانی چنان که آن پیر گفت: چندین سال خیره غم خوردم که چون پیر شوم خوبرویان مرا نخواهند! اکنون که پیر شدم خود ایشان را نمی خواهم!
و هر چند جوان باشی خدای عزوجل را فراموش مکن و از مرگ ایمن مباش که مرگ نه به پیری بود و نه به جوانی چنان که استاد حکیم عسجدی گوید:
مرگ به پیری و جوانیستی پیر بمردی و جوان زیستی
آهی کشید غمزده پیری سپید موی
افکند صبحگاه درآیینه چون نگاه
در لابلای موی چو کافور خویش دید
یک تار مو سیاه !
در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد.
در خاطرات تیره و تاریک خود دوید.
سی سال پیش نیز درآیینه دیده بود:
یک تار مو سپید !
درهم شکست چهره محنت کشیده اش
دستی به موی خویش فرو برد وگفت:{وای !}
اشکی به روی آینه افتاد وتاگهان
بگریست های های!
دریای خاطرات زمان گذشته بود
هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید
در کام موج-ضجه مرگ غریق را
از دور می شنید.
طوفان فرو نشست-ولی دیدگان پیر
می رفت باز در دل دریا به جستجو
در آب های تیره اعماق خفته بود:
یک مشت آرزو ...!
شعر از: فریدون مشیری
برای مشاهده بیوگرافی فریدون مشیری اینجا کلیک کنید.
ما
فاتحان شهرهای رفته بر بادیم.
با صدایی ناتوان تر زانکه بیرون آید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم.
کس به چیزی یا پشیزی بر نگیرد سکه هامان را.
گوئی از شاهی ست بیگانه.
یا زمیری دودمانش منقرض گشته.
گاهگه بیدار میخواهیم شد زین خواب جادوئی
همچو خواب همگنان غار
چشم میمالیم ومیگوئیم:
آنک-طرفه قصر زرنگار صبح شیرینکار
لیک بی مرگ ست دقیانوس.
وای –وای-افسوس.
شعر از مرحوم مهدی اخوان ثالث
حکایت که به شهر مرو درزیی{خیاطی}بود- بردردروازه گورستان دکان داشت وکوزه ای در میخی آویخته بود وهر جنازه ای که از آن شهر بیرون بردندی وی سنگی اندر آن کوزه افکندی و هر ماهی حساب آن سنگها بکردی که چند مرده را ببردند-وباز کوزه تهی کردی وسنگ همی افکندی تا ماهی دیگر.
تا مدتی گذشت –از قضا درزی بمرد.مردی به طلب درزی آمد و خبر مرگ درزی نداشت.در دکانش بسته دید.همسایه را پرسید که:این درزی کجاست که حاضر نیست؟
همسایه گفت:(درزی نیز در کوزه افتاد)
اما ای پسر هشیار باش و به جوانی غره مشو.اندر طاعت و معصیت به هر حالی که باشی از خدای عزوجل یاد همی کن وآمرزش همی خواه واز مرگ همی ترس تا چون درزی ناگاه در کوزه نیفتی با بار گناهان بسیار.
به تماشا
سوگند
وبه آغاز
کلام
وبه پرواز
کبوتر از ذهن
واژه ای
در قفس است.
حرف هایم
مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به
آنان گفتم:
آفتابی لب
درگاه شماست
که اگر در
بگشایید به رفتار شما می تابد.
و به آنان
گفتم:
سنگ آرایش
کوهستان نیست
همچنانی
که فلز-زیوری نیست به اندام کلنگ.
در کف دست
زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان
همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر
باشید.
لحظه ها
را به چراگاه رسالت ببرید.
ومن آنان
را-به صدای قدم پیک بشارت دادم
وبه
نزدیکی روز-وبه افزایش رنگ
به طنین
گل سرخ-پشت پرچین سخن های درشت.
و به آنان
گفتم:
هر که در
حافظه چوب ببیند باغی
صورتش
دروزش بیشه شورابدی خواهد ماند.
هر که با
مرغ هوا دوست شود
خوابش
آرام ترین خواب چهان خواهد بود.
آنکه نور
از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید
گره پنجره هاراباآه.
زیر بیدی
بودیم.
برگی از
شاخه بالای سرم چیدم-گفتم:
چشم را
باز کنید-آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدم
که به هم می گفتند:
سحر می
داند-سحر!
سر هر کوه
رسولی دیدند
ابر انکار
به دوش آوردند.
باد
رانازل کردیم
تا کلاه
از سرشان بردارد.
خانه
هاشان پر داوودی بود
چشمشان
رابستیم.
دستشان را
نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را
پر عادت کردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.
شعراز:مرحوم سهراب سپهری
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کوله بار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پرگوی وگه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
و ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته برسرهریک بسنگ اندر
حدیثی کش نمیخوانی بر آن دیگر
نخستین:راه نوش وراحت وشادی
به ننگ آغشته-امارو بشهروباغ وآبادی
دو دیگر:راه نیمش ننگ-نیمش نام
اگر سر برکنی غوغا-وگردم درکشی آرام
سه دیگر:راه بی برگشت-بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
وهرسازی که میبینم بد آهنگ است
بیا ره توشه بر داریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان{هرکجا}آیا همین رنگ است؟
شعر از :مرحوم مهدی اخوان ثالث
چنان شنودم که ملکی از ملکان پارس با وزیر خویش متغیر شد.وی را معزول کرد وزارت را کسی دیگر نامزد کردواین معزول را گفت: (خویشتن را جایی اختیار کن که به تو دهم تا تو با نعمت و قوم خویش آن جا روی و مقام کنی).وزیر گفت:مرا نعمت نمی باید.هر چه مرا هست تو را دادم و هیچ جای آبادان نخواهم که مرا بخشی.بر من رحمتی کن و از مملکت خویش دهی ویران به من ده تا من با مرقعی بروم و آن ده آبادان کنم و آن جا بنشینم).
این ملک فرمود که چندان ده ویران که خواهد وی را دهید.اندر همه مملکت بگردیدند ویک وجب زمین جز آبادان نیافتند که به وی دهند.تا خبر دادند که در همه مملکت ویرانی نیست و بدست همی نیاید.وی ملک را گفت: (ای خداوند من خود دانستم که در تصرف من ویران نیست.امااین ولایت که از من باز گرفتی به کسی ده که اگر وقتی از او باز خواهی همچنین به تو سپارد که من به تو سپردم). چون این سخن معلوم ملک شد از آن وزیر معزول عذرها خواست و وی را خلعت داد و وزارت به وی باز داد.
امروز اولین روز کاری من در سال تحصیلی 87-88و پانزدهمین سال تدریسم بود .دیدن صورت های شاداب و خندان دانش آموزان بعد از گذشت نزدیک به 4ماه وهیاهوی روز اول احساس خوبی در من ایجاد کرده بود.امیدوارم بتوانم با اندوخته 14سال تجربه کاری محیط علمی مناسبی برای شاگردانم ایجاد کنم وبا یاری همدیگر کلاس پویا ومفیدی داشته باشیم.
اگر دوربین دیجیتال دارید حتما بعد از مدتی با مشکل در هم ریختگی و فراوانی عکسها مواجه می شوید .در این حالت پیدا کردن یک عکس از بین هزاران عکس احتمالا کار دشواری خواهد بود .نرم افزارهای مختلفی در این زمینه می تواند به شما کمک کند تا نظم و ترتیب دلخواهی به مجموعه عکسهای خود بدهید.
نرم افزار Picasaبا حجمی در حدود30مگا بایت براحتی می تواند نیازهای شما را بر طرف کند.
پس از تهیه و نصب برنامه وقتی برای اولین بار نرم افزار را اجرا می کنید از شما بر ای اسکن کامپیوترتان سوال می شود بهتر است گزینه جستجو درهمه سیستم را انتخاب کنید.
این کار بسته به تعداد عکسهایتان مدتی زمان بر است.پس از اسکن- تمام عکسهای سیستم شما
بر اساس تاریخ عکسبرداری مرتب می شوند .در دفعات بعدی که نرم افزار را اجرا می کنید برنامه بطور خودکار عکسهای جدید را پیدا می کند.
ابزا رهای مختلف کار روی عکس-تهیه کلیپ-تهیه قالبHTML-تهیه بسته ای از عکسها جهت استفاده در ایمیل و وبلاگ-و دهها مورد جالب دیگر از خصوصیات این برنامه است.
برای دانلود این نرم افزار مفیداینجاکلیک کنید.
بدان که مردم بی هنر دائم بی سود بود.چون مغیلان که تن دارد و سایه ندارد-نه خود را سود کند و نه غیر را.ومردم اصیل و نسیب اگر چه بی هنر باشد از روی اصل و نسب از حرمت داشتن مردم بی بهره نباشد . بتر آن باشد که نه گهر دارد و نه هنر.
اما جهد باید کرد تا اگر چه اصلی و گهری باشی تن گهر باشی که گوهر تن از گوهر اصل بهترست .
وبدان نام که مادر و پدر نهد همداستان مباش که آن نام نشانی باشد-نام آن باشد که تو به هنر بر خویشتن نهی تا از نام جعفر و زید و عمرو و عثمان وعلی به استاد و فاضل و حکیم اوفتی که اگر مردم رابا گوهر اصل گوهر هنر نباشد صحبت هیچ کس را نشاید.و هرکه را در وی این دو گوهر یابی چنگ در وی زن وازدست مگذار که وی را همه کار آید.
وبلاگ خوشنویسی فارسی با هدف تعامل با هنرمندان حوزه خط و خوشنویسی و هنرمندان رشته های هنری مرتبط با خوشنویسی ایجاد شده و به بررسی رخدادهای هنری در حوزه خوشنویسی می پردازد.
خواهشمندم برای بهتر شدن سطح کیفی وبلاگ نظرات سازنده خود را ارسال فرمائید.
مطالب اصلی را در پیوند های روزانه مشاهده فرمائید.
چنانچه مطلبی برای انتشار در وبلاگ ارسال کنید با نام خودتان منتشر خواهد شد.
نهایت افتخار من این است که هم اکنون میزبان چشمان زیبایتان در این وبلاگ شده ام.